...بی قرار...

مچاله می شوم در آغوش سنگ،چشمها باز رو به تاریکی...جنین...

صداها گنگ و محو و محو و محو و بعد...سکوت...

پلکها سنگین،بیدار،خواب،تاریک است...سیاه...

انگار درون من هر چه که هست نیست...خالی...

چشمها باز،نگاه می کنم،تاریکی خالی نیستهیچ دانسته بودی؟ تاریکی با چشم بسته هیچ است،با چشم های باز یک بی نهایتِ مبهم پیش ِ رو

دوست دارم خالی ِ تاریکِ درون،بی نهایتِ مبهم باشد در برابر چشمهای باز...باز...

شانه شانه های کوه است،برای بارش ِ خشکِ این اشکهای بی قرار

 

/ 0 نظر / 23 بازدید