دریای من ساحل ندارد

برای تمام کسایی که من ِ حقیقی رو از لابه لای این خطوط مجازی شناختن

می خواستم زندگیم رو با دیگران شریک باشم.حس هام رو اونطوری که تجربه کردم به دیگران منتقل کنم.می خواستم اینجا دریچه ای باشه تا آدمهایی که من نیستن،که حتی مثل من هم نیستن،از نگاه من دنیا رو تماشا کنن.

با خوندن،لذت کشف کردن رو چشیدم و با نوشتن از خودم،لذت کشف شدن رو.با نوشتن از آدمها می خواستم اونها رو اونطور که می بینمشون به خودشون نشون بدم.میتونستم جوری بنویسم که هیچ آشنایی گذرش اینجا نیوفته ولی می خواستم آینه م رو تو روشنایی مقابل دنیا بگیرم.

شاید این وسط یادم رفت که گاهی دنیای آدمها یه دنیا از هم دوره.شاید یادم رفت که توی فرهنگی که ما زندگی می کنیم "حجاب" اجباریه و اگر روسریت عقب رفت عده ای به خودشون اجازه میدن تو رو اونجوری که دلشون می خواد تصور کنن. وبلاگ نویسی اونهم به این سبک،یه جور عریان کردن خود ِ در برابر دیگران.شاید اشتباه بود محرم دونستن ِ همه ی اون نگاهها...تقصیر من نیست،دنیام روشن بود،تصوری از تاریکی نداشتم.

تجربه ای بود،تلخ هم نبود...

.

.

.

متشکرم از کسانی که پنج سال همراهم بودند،چه اونهایی که در همه حال تنهام نذاشتن و چه کسایی که ترجیح دادن توی سکوت بیان و برن.

متشکرم از دوستایی که من رو شناختن و محق ام دونستن که خودشون رو بهم نشون بدن،ضمن ادای احترام به تمام اونهایی که ترجیح دادن این ارتباط یکطرفه باشه.

این میون یه عده ای برام خاص شده ن،دوست های خوبی که از این دوره برام می مونن بهترین یادگارند برام.
 معذرت می خوام اگر کسی رو ناآگاهانه با نوشته هام رنجوندم.فقط دلم می خواد بدونین هر چی نوشتم دریافت و حس حقیقی ِ من در اون زمان خاص بوده.
...

پنج سال پیش وسوسه ی یک زندگی مجازی من رو کشید تا اینجا اما،من حقیقی بودم،بلد نبودم مجازی زندگی کنم.حالا این رو خوب میدونم که هیچ چیز مجازی در دنیای من وجود نداره،هر چی که هست حقیقته و من حقیقتِ زندگیم رو دوست دارم...

.

.

.

" ...بعد دیگه شب بود و ساحل خلوت.روی ماسه ها دراز کشیده بودم و چشمم به آسمون بود.دریا حرف میزد و من دنبال یه حس گمشده اون تهِ تهِ وجودم بودم.افروز که اومد گفتم: موج ها رو ببین.ببین از همه طرف موج میاد.هر کدوم هم یه شکلی ان.بزرگ،کوچیک...یکی محکم خودشو می کوبه به ساحل،یکی توی دل موج بعدی محو میشه...تو میگی اینا کجا میرن؟ چی میشن.گفت: نمی دونم، فکر کنم موج ها می میرن.موج ها می میرن و موج های بعدی بالا میان.گفتم اما اونایی که می میرن چی میشن؟ گفت: خوب تموم میشن! اولش دلم سوخت برای موج ها.اما بعد دیدم چقدر ساده س! آخه من همیشه فکر می کنم هیچی تو این دنیا تموم شدنی نیست.همه چیز ادامه داره فقط شکلش عوض میشه.تا حالا به مرگ موج ها فکر نکرده بودم.اما حالا فکر کردم چه حس خوبی داره،تموم شدن...چشم بستن و هیچوقت باز نکردن.

دلم می خواست تنها باشم.تنها با دریا...

حالا دیگه من بودم و دریا.من،روی یه سنگ بزرگ نشسته بودم و پاهام آویزون بود توی آب.موج میومد،دریا موج هاشو زیر پاهام قربانی می کرد...

رفتم توی آب،باد میزد،دلم می خواست موج بشم،برم و برم تا یه جایی اون دور دورا محو بشم،دلم می خواست همون لحظه تموم بشم...باد میومد و اونجا فقط تو بودی...کی میدونه که اون شب برام چی خوندی دریا؟ ..."

از آرشیو شهریور 85

*دیگه اینجا نخواهم نوشت اگر مایل به ادامه ی ارتباط بودین ایمیلم هست:

RED_RED_SEA @ YAHOO . COM

خداحافظ    

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ - ۱۳۸٧/٢/٤ - شقایق

...بی قرار...

مچاله می شوم در آغوش سنگ،چشمها باز رو به تاریکی...جنین...

صداها گنگ و محو و محو و محو و بعد...سکوت...

پلکها سنگین،بیدار،خواب،تاریک است...سیاه...

انگار درون من هر چه که هست نیست...خالی...

چشمها باز،نگاه می کنم،تاریکی خالی نیستهیچ دانسته بودی؟ تاریکی با چشم بسته هیچ است،با چشم های باز یک بی نهایتِ مبهم پیش ِ رو

دوست دارم خالی ِ تاریکِ درون،بی نهایتِ مبهم باشد در برابر چشمهای باز...باز...

شانه شانه های کوه است،برای بارش ِ خشکِ این اشکهای بی قرار

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ - ۱۳۸٧/٢/۳ - شقایق